سيد محمد باقر برقعى
799
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
در اين حصار وحشت پيغامى از كسم نيست * ماندم در اين حوالى ، زير هوار غربت كس بدرقه نكردهست ، اين كولى شبان را * جز غم كه هست با او ، بوى غبار غربت بعد از زفاف باران ، روز خوشى نديدم * روح كويرى من ، شد خارخار غربت غزل كوهى از اين گذرگه خوف و خطر مرا ببريد * كمك كنيد ، به جاى دگر مرا ببريد دل از سلاسل رنگ و ريا به تنگ آمد * به بزم ساقى اهل نظر مرا ببريد غبار خاطرهء دوردست خورشيدم * به باغ نور ، شبى بىخبر مرا ببريد دلم گرفته از اين ازدحام ويرانگر * به خلوتى كه نبايد به سر مرا ببريد به هيچ مرحله از كار دل نپرهيزم * به متن عاطفهء مستقرّ مرا ببريد من از قساوت تاريك شب ، هراسانم * به رنگ عشق درآيم ، اگر مرا ببريد كبوتران من ! اى شعرهاى صحرايى ! * دلم گرفته به سير و سفر مرا ببريد غزل ابرى تو را مثل خودم تنها و دور از همرهان ديدم * تو را در دوردست كوچهء زرد خزان ديدم سرابى بود پندارى ، و خوابى بود انگارى * تو را در كوچههاى كودكى ، بازيكنان ديدم تو را اى ذات بينش ! اى درخت و آب و آرامش * تو را پيش از طلوع صبح ، در بانگ اذان ديدم فضا آكنده از بوى گياهان و درختان بود * تو را با خاطرات فصلها ، همآشيان ديدم پس از تو آفتاب از آسمان شهر ما كوچيد * تو را در بيشههاى ابرى مازندران ديدم * شبى در ماوراى ابرهاى خلسه و خلوت * تو را ، پيش از به دنيا آمدن ، در آسمان ديدم ولى اكنون نه من با تو ، نه تو با من ، چه مىگويم ! * تو را در جادههاى مه ، به رنگ ارغوان ديدم كنار نردهء بارانِ نمنم ايستادم ، تا : * تو را در هفت رنگ معبر رنگينكمان ديدم شبى كه خواب چشمان تو را ديدم ، نخوابيدم * تمام چشمهها را تا سحر آوازخوان ديدم